فیلم "پیر پسر" و روایت "شر"
- معمای "شر" یکی از دیرین ترین معماهای بشری است؛ نمایش "شر" اما روایت دیگری دارد. نیچه در کتاب "زرتشت" ایرانیان را پایه گذار اخلاق نیک و بد خواند، نظریه ای که سیری را از افلاطون تا کانت باز نمایی می کرد، حال آنکه کلیسا با اتصال اخلاق به الاهیات مسیحی از آن ارزش زدایی کرد و او را به نیست انگاری دچار ساخت و با این زمینه خود او وظیفه دار شد تا با زایش اَبر انسان و اخلاق توانگران اخلاقیات را بر منهجی دگرگونه بنشاند و آدمی را با سرنوشت تراژیک خود رو در رو قرار دهد.
- این پرسش که آیا نمایش "شر" به گونه ای تعمیم آن هست یا خیر؟ پاسخ های گوناگونی یافته است. دیدگاهی هست که "شر" را با لوح پاک آدمی معارض می داند و نمایش "شر" را نیز به گونه ای رسمیت دادن به آن قلمداد می کند. در برابر گروهی بسیار از متفکران و هنرمندان "شر" را بخشی جدایی ناپذیر از سرشت آدمی و جامعه او می دانند و نمایش آن را برای درک عواقب "شر" ضروری می خوانند.
- در هنر یونان "شر" بخشی از سرنوشت آدمی است که خدایان برای او مقرر کرده اند و تراژدی های یونان آن گاه خلق می شوند که آدمی با نادانی خود مرزهای تقدیر را در می نوردد و به کیفر آن بند بند وجودش از هم می گسلد. اما با افول تمدن یونان و برآمدن تمدن مسیحی "شر" بخشی از هستی آدمی است که با خوردن میوه ممنوع و هبوط به جهان همزاد او مانده و رنج واره صلیب عیسی و صعود او به آسمان برای نجات انسان متافیزیک "شر" را تبیین می کند.
- در دوران ما داستایفسکی در "برادران کارامازوف" حکایتی روسی و ارتدکس از رنج مسیح و مسأله "شر" ارائه کرد. او در این کتاب با شخصیت پردازی برادرانی همانند ایوان و آلیوشا و دیمیتری به عنوان الگوهای رفتاری جامعه در سده نوزدهم، ایده بنیادین خود را مطرح ساخت: ایوان که نمونه یک تحصیلکردهِ عصیانگر، محصول عصر روشنگری و علیه مسیح است با سخن پردازی هایش خود و دیگران را بر می آشوبد و ارمغان جنون پادافراه آن انسانی است که گوهر خود را به فراموشی سپرده است، اما آلیوشا نمادی از مهرورزی است که خودِ سنجشگر را به یک سو نهاده است و با محبت مسیحایی و خاکساری در برابر کلام کلیسا به سعادت می رسد و حتی از نظر داستایفسکی دیمیتری هوسران و گناهگار همچون برادر گریزپای انجیل با بازگشت به مسیح آرامش می یابد. اما آن چه ایوان به عنوان نظریه می گوید در جان برادر نامشروع او اسمردیاکف واقعیت می یابد و آن سهمناک ترین گناه نزد داستایفسکی یعنی پدرکشی است که می توان آن را نمادی از پدر ـ خالق دانست. داستایفسکی در دهان ایوان می گذارد که اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است و معیار خیر و شر را به الاهیات ارتدکس پیوند می زند.
- اگرچه مسیحیتِ خاکسارانه و مسیح ـ منجی داستایفسکی ارمغان آور جمود سیاسی و مشروعیت بخشی به تزار روسیه شد و به وجهی طنزگونه به مارکسیسم روسی و خاکساری در برابر حزب و منجی گری جهانروایی دیکتاتوری پرولتاریا ختم شد اما به نظر می رسد که نیچه با این سخن داستایفسکی همدل است با این توصیف که در گام نخست در چشم اندازی تاریخی، از حقیقت واقعیت زدایی می کند و آن را در تراز آموزه های زبانی قرار می دهد و در گام دوم ارزش ها را نیز به چنبره حقیقت زدایی در می افکند و بدینسان آدمیزاد تنها را با سرنوشت خود در جهان بی کران رو در روی قرار می دهد که به فرجام آن چه از او باقی می ماند جلوه های هنر است که به انسان تاب آوری می بخشد.
- نیچه که اخلاقیات مسیحی را توده وار و منقضی و برخلاف اشراف سالاری یونان باستان می دانست در برابر تمام سنت های فلسفی و ادبی که به دنبال ملاک هایی برای خیر و شر خارج از سوژه انسانی بودند، انسان را به سنجه خیر و شر و خالق آن بدل کرد و منادی اخلاق جدید شد. اما مسأله آن است که آدمی خدا نیست و انسان نیچه به ناگزیر به تراژدی فرجام می یابد که حلقه میانه اخلاق و هنر است. از این رو نیچه هنر را به جای ایدئولوژی های پیشین می نشاند و توصیف جهان را فقط از راه هنری دارای توجیه می خواند اما به هر روی این پرسش پس از داعش و کشتار سن بار تلمی و وضع این دوران در انهدام انسان ها در پرتو تعصبات مطلق انگارانه با داستایفسکی باقی است حال که خدا باشد چه چیزی نامجاز است؟ و آیا چنین نیست که فاجعه نرم نرمک و خاموش همچون شب دیجور قلمرو خود را بر جامعه آدمیان می گسترد؟